یکی بود یکی نبود تو این دنیای نامرد یه دختری بود به اسم بهار
...
همه زندگیمی بهار " همه ی دنیامی " من چه گناهی کردم که تنهام گذاشتی
توئی که از همه کس و از همه چیز بیشتر دوستم داشتی یه دفعه چی شد؟
درسته من چیزی نداشتم نه پولدار بودم نه ماشین داشتم ...
ولی پاک بودم دروغ نمی گفتم
یادته چه شبی رو به روز رسوندیم یادته؟
این همه صمیمیت عشق همه رو به چی فروختی ؟
توئی که قرار بود همیشه با من باشی ...
بهار منتظرم برگردی...
تقدیم به بهاری که مثل خدا دوستش دارم
بهار دوست دارم...
* لبش مي بوسم و در كشم مي
به آب زندگاني برده ام پي*
* نه رازش مي توانم گفت با كس
نه كس را مي توانم ديد با وي*
بهاي عشق را جز عاشق شيدا نمي داند
به دريا رفته ميداند مصيبت هاي طوفان را
***
خلقت اي كاش چنان بود كه
در ديده ي خلق باطن هر كس از ظاهر او پيدا بود
آرزو دارم كه مر گت را ببينم
بر مزارت دسته هاي گل بچينم
آرزو دارم ببينم پر گناهي
مرده اي بر دوزخي و رو سياهي
جاي اين كه عاشق زار تو باشم آرزو دارم عذادار تو باشم
*بی تو مهتاب شبی باز ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم
*ساعتی بر لب آن جوی نشستیم*
توهمه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
*آب آئینه عشق گذران است *
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
*تا فراموش کنی چندی ازین شهر سفر کن*
با تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پرزد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی"من نه رمیدم" نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم*
فریدون مشیری
" بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم...
به زودي وبلاگ نقطه ي عشق شروع به كار ميكند.